![]() |
![]() |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
بگذار تا شیطنت عشق چشمان ترا بر
عریانی خویش بگشاید هر چند برای ان
معنی جز رنج و پریشانی نباشد اما هرگز
کوری را به خاطر ارامش تحمل مکن |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
قانـــون دانــــه
نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»
چرا؟ (WHY) «چرا؟» «چرا حالا؟» «چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟» افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه.
اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟» |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
بردی از یادم
دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راحت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن ؟
کی آیی به ببرم ای شمع سحرم ؟ در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم پاره سرم ای جان به تنم دل چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم زآن که من در دیار غم گشته ام غم گسار غم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل براشک خونینم بخند
سوز سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راحت هنوز |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
نگو نگو نمییای نگو نگو نمییای
امید و پر دادن دیگه سخت برام
حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده حالا که عطرآشتی تو خونمون پیچیده
حالا که خوب می دونی دلم هواتو کرده حالا که بغض و کینه پاشو کنار کشیده
نگو نگو نمییای نگو نگو نمییای امید و پر دادن دیگه سخت برام
آلاله غنچه کرده کاش بودی و میدیدی کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی
گلا چشم انتظارن تا از در برسی تو گلا غرق بهارن کاش بودی و میدیدی
میگن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره خوشبختی میاره کاش بودی و میدیدی تا عمری توی ایوون داره لونه می زاره میگن اومده تازه کاش بودی و میدیدی
نگو نگو نمییای نگو نگو نمییای امید و پر دادن دیگه سخت برام
شب و روزپیش منی توهنوز پیش منی تو هنوز تو سفره دل درویش منی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
آهای تو که بخوابی عمیق و سرد رفتی
تو قلبها سبز موندی اگر چه زرد رفتی
کنار خواطراتم با تو همیشه خنده است طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده است
شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره دل درویش منی
هرجاکه باشی خوبه روشن وبی غروبه غمی نداره تا هی به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بیکسی همیشه سبز و زنده بدون دل واپسی پر بزن ای پرنده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
سیمین بری گل پیکری آری از ماه و گل زیباتری آری همچون پری افسون گری آری
دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من سرگشته کویت منم نداری خبر از من
هر شب که مه بر آسمان گردد ایان دامن کشان گویم به او راز نهان که با من چه ها کردی به جانم جفا کردی
هم جان و هم جانانه ای اما در دلبری افسانه ای اما اما زمن بیگانه ای اما آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها عاشق کشی شوری فزون داری شیرین لبی اما دل آزاری باما سر جور و جفا داری
می سوزم از هجران تو نفسی ز آه من دست من و دامان تو چه باشدگناه من |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
درنا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد
ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط عمارمرشدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم (ایلیا) صنمــا نوایِ خــود را، بـــه دلِ حقیر ما نِـه بـــه زبان الکن من، نفسـی ز کـبریـــا نـِـه صنما به هر دمی تو، نظری به روی ما کن کـــه مباد وا نهی تو، نفسـی مرا به خـانــه دل من از آن جهت خوش، که مرا علی است مولا بکشم به هر دمی هوُ، که ز تو است نام مولا چه سفیه مردمانی، که و را زٍ خود بدانند بــه تعصبی معمـــا، زٍ تشیِّعش بخواننــد که علی کنار موسی، چه دمی برای عیسی چــه بود به نام هارون، چــه به ایلیا بخوانند |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|